2009 ژوئيه 4
نام کاربری: کلمه عبور:

عکاس خانواده ایرانی

 
 


به برکت جشن های تصویر سال، کمتر هنرمند هنرهای تصویری پیدا می شود که با «محسن راستانی» آشنا نباشد. فیلم پشت صحنه «این جا چراغی روشن است»، چند سال است که پای ثابت مراسم اختتامیه تصویر سال شده.

ماجرا به یادداشتی بر می گردد که راستانی در مخالفت با عکاسی سینما می نویسد و در آن، به نبود خلاقیت و کشف در روند عکاسی فیلم می پردازد. پس از آن، «ایرج میر کریمی»، کارگردان سینما از او دعوت می کند تا آخرین فیلمش به نام «این جا چراغی روشن است» را عکاسی کند. او در مقدمه کتابی با همین عنوان که مجموعه عکس های فیلم است می نویسد: «با او تماس گرفتم و خواستم عکاس فیلم من باشد. اول نپذیرفت... گفتم از هر چیز و از هر زاویه ای که خواستی عکس بگیر. محسن آمد و همان طور که پیش بینی می کردم، روزهای اول فرد مزاحمی بود که مناسبات حرفه ای فیلمسازی را نمی شناخت... برای محسن هیچ چیز مهم تر از عکاسی نبود. حتی فیلمبرداری فیلمی که بهانه حضور او بود الویت دوم به شمار می آمد.»

محسن راستانی، سال ۱۳۳۷ در «خرمشهر» به دنیا آمد. نخستین بار در بحبوحه جنگ ایران و عراق دوربین در دست گرفت: «مثل تمام همشهری ها، رفتم ثبت نام کردم برای دفاع از شهرم که عراقی ها تا پشت دیوارهای خانه مان رسیده بودند. رفتم گفتم من هم می خواهم دفاع کنم اما نمی توانم آدم بکشم. یک دوربین دادند به من و گفتند از نیروهایی که اعزام می شوند عکس بگیر.»

راستانی کمی بعد برای تحصیل در رشته عکاسی به «تهران» می آید و از «دانشکده هنرهای زیبا» فارغ التحصیل می شود. «دانشجو که بودم، کارهای سه عکاس را خیلی جدی دنبال می کردم. "کاتیه برسون" و "ریچارد اودون" و "جیمز نچوی". هنوز هم به نظرم این سه نفر تاثیرگذارترین عکاسان مستند- اجتماعی هستند. ایده عکاسی از تیپ های مختلف جامعه ایرانی، تحت تاثیر عکس های همین افراد به ویژه برسون شکل گرفت تا به این جا رسید.»

اوایل دهه هفتاد است که با پیوستن به مجله تصویر وارد مطبوعات می شود و اواخر همین دهه به طور جدی تر عکاسی خبری را در روزنامه «صبح امروز» دنبال می کند: «اگر دست و پای عکاس خبری را نبندند می تواند به اندازه روزنامه نگار و گاهی بیشتر، تنها با یک فریم تاثیرگذار باشد. اما مثل همه ی حوزه های فرهنگی، هزار و یک اما و اگر هست که نمی گذارد عکاس یک روزنامه به جای شاتر زدن بیهوده، درست عکسش را بگیرد.»

او علاوه بر عکاسی از جنگ «ایران» و «عراق»، مجموعه هایی هم از دوران جنگ در «بوسنی» و «لبنان» دارد. سال ۱۳۷۰، «موزه هنرهای معاصر» جایزه ویژه ای برای عکس های سیاه و سفید به راستانی می دهد و یک سال بعد، مدال طلای بهترین عکس ژورنالیستی طنز «نمایشگاه بین المللی خلاق انگلستان» را به دست می آورد.

راستانی عکاسی پر از وسواس و آرمانگراست. به متوسط بسنده نمی کند. «حسن سربخشیان»، عکاس خبری که با او در «صبح امروز» کار می کرده، در این باره می گوید: «اعتقاد محسن به نهایت کیفیت و ایده آل مورد نظرش در کار عکاسی، زبانزد خاص و عام است و البته بعضی مواقع برایش مشکل ساز هم شده است.»

او مثل بسیاری از هنرمندان ایرانی، به خاطر نبودن مدیریت حرفه ای، بخش زیادی از انرژی اش را صرف چگونگی ارائه و مدیریت آثارش می کند و گاهی هم این مدیریت نتایج شگفت انگیزی به همراه دارد. نمونه کوچکش نمایشگاهی بود که مرداد امسال در «گالری دی» برپا کرد. نمایشگاهی که آثارش تحت عنوان «آبستره» هیچ ربطی به فضا و کارنامه عکاسی اش نداشتند و نه کاری به فروش رفت و نه منتقدی درباره اش نقد مثبتی نوشت.

 محسن راستانی
راستانی همزمان با سایر کارهایش، همچنان پروژه «خانواده ایرانی» را دنبال می کند. اگر چه برای تامین هزینه های مالی، گستردگی پروژه و تنها بودن او، کار با سرعت کمی پیش می رود. هم خودش بارها در گفتگوهایش با رسانه ها بر این نکته تاکید کرده و هم همکارانی که از کیفیت و روند کارش آگاهی داشته اند. برای نمونه سربخشیان در وب سایت شخصی اش در این باره می نویسد: «نکته ای که باعث تاسف است این که او در رسیدن به مقصود خود، چه از طرف دوستان و چه از سوی مسوولین، آن طور که باید مورد حمایت قرار نگرفته است. فقط کافی ست به پروژه خانواده ایرانی وی توجه شود. به نظر من در حد یک پروژه ملی می توان حمایتش کرد و او این کار را به تنهایی انجام می دهد.»

محسن راستانی این روزها در «خیابان آبان»، کارگاهی بر پا کرده و مرحله جدیدی از پروژه «خانواده ایرانی» را کلید زده و به گفته خودش در این سری قصد دارد به تیپ طبقه متوسط کلان شهرها بپردازد: «این بار آمده ام سراغ آدم هایی که در کلان شهر ها زندگی می کنند؛ بویژه جوانان و تا پایان امسال هم می خواهم نمایشگاهی از همین کارها برپا کنم. خانواده ایرانی یک پروژه ملی ست که هر ایرانی را در بر می گیرد و من به شدت از کسانی که تمایل به همکاری دارند و مایلند برابر دوربین من بایستند استقبال می کنم.»

میرکریمی دراین باره، در مقدمه همان کتاب می نویسد: «وقتی جلوی دوربین محسن هستی مهم نیست کی هستی یا چقدر وقت داری. تا به عکس دلخواهش نرسد به شکلی کاملاً غیرمستقیم تو را هدایت می کند و این کلمات را از او می شنوی. این جا... این جا... این جا را نگاه کن... فیلم ندارم... نمی شه دو تا بگیرم... حواستو جمع کن... وایستا... وایستا... خوبه... می گیرم... یک، یک، دو...»