2009 ژانويه 6
نام کاربری: کلمه عبور:

هنگامی که در فوريه ۱۹۳۶يک تلويزيون نيمه مکانيکی برای اولين بار در لندن به نمايش گذاشته شد، مردم از نگاه کردن به اين پديده ناآشنا، هراس داشتند اما خيلی سريع اين وسيله جادويی، محبوب شد و به حريم خلوت خانه ها راه يافت.

تا پيش از آن، سينما و بخصوص سينمای تجاری آمريکا مهمترين رسانه سرگرم کننده جامعه نو بود و با محافظه کاری اخلاقی، از جمله با پرهيز از تصاوير برهنه، تلاش می کرد تا خانواده های طبقه متوسط شهری را از خود نراند.

ولی با رواج تلويزيون، سرگرمی به اتاق نشيمن خانه ها راه يافت و رفته رفته، تماشاگرانی که در خلوت خود، قيد و بند و ملاحظه اخلاقی کمتری داشتند، بی پرواترين صحنه های معاشقه را پذيرا شدند.

حالا ديگر کسی از راه يافتن تلويزيون و نمايش حريم خصوصی انسانها وحشت ندارد. اما اين وسيله ۸۱ ساله با پيشرفت فناوری، بار ديگر موجی از ترس را به وجود آورده و فوبيای تلويزيون(تلويزيون هراسی) را دوباره زنده کرده است.

 انسان تلويزيون را اختراع کرد چون شب ها از تنبلی، چشمانش را نمی توانست ببندد.

هاينريش بول، داستان نويس

کارشناسان پيشبينی می کنند تلويزيون به يک وسيله هوشمند تبديل شود که با سه بعدی شدن، بسياری از تصاوير غير واقعی را واقعی جلوه می دهد.
در چهلمين دوره نمايشگاه کالاهای مصرفی الکترونيکی لاس وگاس، تبليغاتی به نمايش گذاشته شد که "واقعی نشان دادن تصاوير" در تلويزيون را القا کند:  پلنگی، زنجير پاره کرده و از تلويزيون به بيرون جهيده است و يا بارانی که در فيلم نشان داده می شود بيننده را خيس کرده است.

شرکت های سازنده با ساخت تلويزيون های سه بعدی هوشمند قصد دارند، بازار جديدی را برای فروش محصولات خود دست و پا کنند. هم اکنون دانشمندان مشغول تحقيق بر روی واکنش الکتريکی پوست يا همان سيخ شدن موی دست هستند که بر اثر محرک های حسی مثل ترس به وجود می آيد. تحقيقات اوليه نشان می دهد که تلويزيون های سه بعدی واکنش الکتريکی پوست را به همراه خواهد داشت و باعث ترس انسانها خواهد شد.
تاکنون نمايشگرها يا تلويزيونهای سه بعدی فقط برای نصب در اماکن عمومی فروخته شده اند و پيش بينی می شود تا سال ۲۰۰۸ برای استفاده خانگی عرضه شود.

تلويزيونهای سه بعدی را می توان بدون عينک مخصوص و از پشت و رو، يعنی از هر دو طرف تماشا کرد. 

ترس و لرز

من از تلويزيون ۴۵ اينچی خانه مان می ترسم.

هنگامی که روبروی صفحه تختتش قرار می گيرم وسوسه ام می کند که روشنش کنم. تلويزيون به من می گويد شلوار جين ليوايز با تی شرت بوسينی و کفش نايک بپوشم. تلويزيون می گويد به مک دونالد بروم و مثل نانسی عجرم پپسی بنوشم. وقتی آن دختر موطلايی شکلات را در دهانش آب می کند دلم لک می زند برای هردويشان.

برای تسلی خاطر گناهکاران: در بهشت تلويزيون نيست! در جهنم ممکن است.

مانفرد هاوسمان، مترجم آلمانی

از وقتی اين تلويزيون هوشمند با پايه حرکتی قابل کنترل و با قدرت ذخيره تصاوير به خانه مان آمده چاق تر شده ام. از خانه کمتر بيرون می روم.

او استاديوم را به خانه ام آورده؛ کافی است در قسمت تنظيمات صدا گزينه sport  را انتخاب کنم حالا اينجا با آن باندهای بزرگ پخش صدا، استمفوردبريج است. حتی می توانم  با فناوری ذخيره تصاوير، صحنه آفسايد را عقب و جلو کنم و ببينم لمپارد در آفسايد ايستاده بود يا نه؟

تلويزيون مرا در خانه ام زندانی کرده، ديگر به سينما نمی روم تا کينگ کنگ و عصريخبندان را ببينم همينجا تلويزيون شبه سه بعدی، تصاوير را واقعی کرده است.

Consumer Electronics Show, Las Vegas

وقتی کينگ کنگ سنگ را پرتاب می کند جاخالی می دهم تا سنگ به من نخورد چون برای ديدن تصاوير سه بعدی عينکی وجود ندارد تا آن را بردارم. وقتی فيلم های استيون سيگال و ژان کلود وندام را می بينم مجبورم سرم را ميان پاهايم پنهان کنم.

تلويزيون مرا ديوانه کرده. وقتی شيک پوشی و خوش لباسی کايلی مينوگ، ديويدبکهام ،گوئن استفنی خواننده پاپ، سی ينا ميلر و ريچل بيلسون بازيگر را از تلويزيون می بينم از خودم بدم می آيد، از اين که اينهمه از مدافتاده و قديمی لباس می پوشم.  

وقتی سريال دوستان (Friend) و شومن های تلويزيون را می بينم به خودم می گويم که چه قدر موجود بدبختی هستم آنها در هر سکانس فيلم يا در هر اجرا يک دست لباس عوض می کنند اما من فقط يک دست لباس مهمانی دارم.

 تلويزيون، بيماری عفونی روح است. 

شرلی مک لين، بازيگر

من از تلويزيون می ترسم. وقتی خاموش است خودم را در آئينه اش تماشا می کنم. لبخند می زنم انعکاس تصويرم می خندد. وسوسه ام می کند که روشنش کنم و شوی مدونا را ببينم.

مدونا با آن لاتکس چسبان و سياه رنگ غريزه ام را بيدار می کند. هربار که مدونا را می بينم چشمهای جادويی اش ميخکوبم می کند و ناخودآگاه  جلوی تلويزيون دراز می کشم  بدنم شل می شود و بی حال می شوم.
نمی خواهم مدونا را ببينم، حتی نمی خواهم پاريس هيلتون را با آن پوست سفيد و موهای های لايت ببينم.

نمی خواهم به کانال Fashion TV خيره می شوم و شاهد چپ و راست شدن باسن مدلها باشم. نمی خواهم ابرو گوندش را با آن همه آرايش برای در ATV ترکيه ببينم. نمی خواهم نانسی عجرم و حيفا را در کانالهای عرب ست ببينم. می خواهم خانه ام ساکت باشد. نمی خواهم صدای هيچ کدامشان را بشنوم.

 تلويزيون، تنها داروی خواب آوری است که از راه چشم بايد استعمال کرد. 

فدريکو فلينی، فيلمساز

اما باز تلويزيون وسوسه ام می کند.

اصلا چه کسی گفته شو ببينم. شبکه های خبری را می بينم.

بی بی سی مستندی از آفريقا پخش می کند. سياههای برهنه بدون هيچ پوششی ايستاده اند. يک سفيد پوست آنها را علامت گذاری می کند، آل گرفته اند. زير پوستشان کرمهايی لول می زند و بايد آنها را خارج کرد.

الجزيره يک خودروی دود گرفته را نشان می دهد گزارش می گويد اينجا خاورميانه است، پر از آشوب، بمبگذاری انتحاری و تروريست.

آن گوشه دنيا توفان بيداد می کند گوشه ای ديگرش مردم را از بمب اتمی و القاعده می ترسانند.

همه از هم می ترسند، مثل من که از جعبه جادويی می ترسم.

کتابم را دستم می گيرم و ميان سطرهايش پنهان می شوم. نيم نگاهی به تلويزيون می اندازم، دوباره وسوسه ام می کند روشنش کنم. می روم کنار کتابخانه کتابها را می آورم و جلوی تلويزيون يکی يکی می چينم. ديوار کتابی را تا آنجا بالا می برم که ديگر اثری از تلويزيون پيدا نباشد. نفس عميق می کشم .چون می دانم کوکا کولا نمی تواند مرا آواز خوان کند. لباس جين ليوايز نمی تواند مردان ميانسال را به مردان بيست ساله دارای جاذبه جنسی تبديل کند و يا آدامس ريگی نمی تواند مرا به مقاربتهای جنسی پرهيجان هدايت کند. حالا ديگر نمی ترسم.