
دیوارهای سیمانی سفید و پرچین هایی که بر ارتفاع آن ها افزوده، مانند دیوار اغلب باغ هاست. تنها راه رسیدن به آن سوی این دیوارها، در بزرگ رنگ و رو رفته ای ست که با صدایی گوشخراش دهان باز می کند و منتظران را به درون می خواند اما در آن طرف در، بر خلاف باغ های معمولی به جای درختان سبز کوچک و بزرگ، رنگین کمانی از نخ ها و پشم های رنگی بر بدنه چوب ها در میان نسیم ملایمی که از سوی شمال می وزد به رقص مشغولند.
این باغ نخ و پشم که در حومه شهر شیراز در محله «سلطان آباد» قرار گرفته، از بزرگ ترین کارگاه های رنگرزی به شیوه سنتی در ایران به شمار می آید. کارگاهی که هنوز بر خلاف بسیاری از کارگاه های رنگرزی، از مواد اولیه طبیعی برای رنگ کردن رشته های سفید نخ استفاده می کنند.
صاحب کارگاه پیرمردی است با چهره ای مهربان که بسیاری او را به نام پدر «دارا و سارا» یا پدر «خط کرسی» می شناسند؛ «عباس سیاحی» و «ایرج جهانشاهی قاجار» در سال ۱۳۴۳ پس از توفیق درانتشار سری مجلات پیک (در ابتدا مجله پیک دانش آموز به صورت تک صفحه ای در قزوین برای نو سوادان و کم سوادان منتشر میشد. رفته رفته با استقبال از این مجله توسط خوانندگان کم سواد، نه تنها پیک به صورت سراسری در کل کشور پخش شد بلکه پیک نو آموز، پیک کودک، پیک معلم، پیک نوجوانان، پیک جوانان نیز متولد شد.) زیرنظر «همایون صنعتی زاده» (رییس بنیاد فرانکلین) و با کمک های جمعی از جمله دکتر «پرویز ناتل خانلری»،«جبار باغچه بان» و... به تدوین کتاب کلاس اول به شیوه امروزی آن پرداختند.
در گوشه ای از باغ، بر در و دیوار اتاق کوچکی که برای قرار و مدار های دفتری ساخته شده، در میان گلیم و گبه های رنگارنگی که از پشم های رنگ شده همین کارگاه بافته شده عکسهایی از فیلم گبه «محسن مخملباف» خود نمایی می کند، عکس هایی که در آن چهره «عباس سیاحی» به عنوان بازیگر نقش اول مرد به خوبی قابل تشخیص است؛ پیرمردی که در فیلم با لهجه شیرین قشقایی برای شکل گیری گبه به همراه ایل این سو آن سو در حرکت و تکاپوست در زندگی واقعی نیز به دنبال رنگ ها و دنیای آن ها به هر طرف روان است «رنگهای مربوط به قالی، گلیم، جاجیم و لباس در فرهنگ ایران بزرگ (ایران، افغانستان، تاجیکستان) یک فرهنگ مکتوب است، خواندن و نوشتن و حتی ریاضی در آن وجود دارد همان طور که با کنار هم گذاشتن دو حرف از حروف الفبا میتوان تعداد زیادی کلمه درست کرد با کنار هم گذاشتن دو رنگ هم می توان تعداد زیادی رنگ جدید ساخت، با این تفاوت که شاید برخی از کلماتی که از جمع دو حرف به دست می آیند بدون معنا باشند اما همه رنگها دارای مفهوم هستند.»

عباس سیاحی
پشت میز کوچک فلزی که تنها زینت آن گلیم قدیمی رنگارنگی است نشسته و انبوهی از پشم های رنگی را زیر و رو می کند و هر رشته نخ رنگ شده را که از میان آن ها جدا میکند با دقت به آن خیره میشود «بنابراین مجموعه رنگها الفبای دست بافت ها هستند که زبانی بینالمللی را ایجاد میکنند. مثلا زنی که در دور ترین روستاها سواد خواندن و نوشتن ندارد با توجه به خاصیت فرشی که می بافد به نقشه یا محیط پیرامونش نگاه می کند (پس میخواند) سپس حساب میکند که در این نقش چند ریشه بکار رفته، چند خفت یا گره (پس ریاضیات میداند). بعد از تمام این ها او با زبان رنگ ها بر بدنه دستبافته اش آن چه را خوانده و محاسبه نموده، می نویسد. آیا اسم این کار نوشتن نیست؟ آیا این ریاضی نیست؟»
عقربه ها، ساعت ۹ صبح را نشان می دهند. صدای آواز چند مرد که به نوعی زمزمه بیشتر میماند در هم گره می خورد و فضای باغ را پر می کند:
« ای رنگرز بزرگ عالم
صنعتگر جن و دیو آدم
گویند که سرخ و آبی و زرد
در رنگ بود دوای هر درد
این هر سه تو کردهای پدیدار
در روناس و نیل و برگ هر دار
...»
عباس سیاحی سال ها پیش این شعر را سرود تا کارگران رنگرز با خواندن آن متوجه شوند هر رنگ از کدام ماده طبیعی گرفته می شود و مخلوط کردن رنگ ها چه ترکیب جدیدی را ایجاد می کند.
انتهای حیاط از پاتیل های بزرگ رنگرزی پر شده، کارگران با چوب های بلند مشغول هم زدن کلاف های شناور در رنگ هستند. سیاحی به هر پاتیلی که نزدیک می شود کارگر با چوب بلندش تعدادی از کلاف ها را از رنگ خارج می کند تا او بتواند رنگ آن را چک کند. اغلب کارگران، افغان های مهاجری هستند که با خانوادههای خود در بخش انتهایی باغ زندگی می کنند. کودک خردسال افغانی، مثل سایه عباس سیاحی را تعقیب می کند. او کودک را کنار یکی از پاتیل ها میخواند و چگونگی فرایند رنگ گیری کلاف ها را نشانش می دهد: «بابا جان ببین برگ اغلب درختان این جهان به نوعی رنگ زرد می دهند. پس در این پاتیل که میخواستیم رشته ها را زرد کنیم از برگ درخت استفاده کردیم» کلافهای زرد رنگی را که برای خشک شدن وسط باغ آویزان شده اند نشان می دهد و از پسرک می خواهد دسته ای از آن ها را بیاورد «حالا اگر بخواهیم نخ هایی به رنگ سبز داشته باشیم نخی را که قبلا رنگ زرد زده ایم باید رنگ آبی بزنیم و از ترکیب رنگ زرد و آبی نخ سبز به دست میآید. اما اگه گفتی چه مواد اولیه ای به ما رنگ آبی می دهد؟» کودک براق و خوشحال به سمت انبار میدود و چند ثانیه بعد دستان کوچکش را جلوی او باز می کند و با غرور میگوید «نیل». پیرمرد با حرکت سر حرف کودک را تایید می کند.
عباس سیاحی به آرامی نخ هایی را که برای خشک شدن آویزان کردهاند زیر و رو می کند تا هر چه سریع تر آماده شوند. کودک نیز سعی میکند حرکات او را تقلید کند «در ایران قدیم هر کودکی تا هفت سالگی تمام الفبای رنگ ها را از مادر یا مادربزرگ خود می آموخت و رنگرز کوچکی میشد که به خوبی این زبان بین المللی را می دانست. منتها مواد اولیه ای که مردم هر منطقه از آن استفاده می کردند ممکن بود با منطقه دیگر متفاوت باشد یعنی در هر منطقه تکنولوژی محیطی همان منطقه حکمفرما بود.»
کودک را به سمت پاتیلی که در آن نخ ها قرمز می شوند، می برد و توضیح می دهد که «برای بدست آوردن بسیاری از رنگ ها در هر منطقه ای از مواد اولیه ای استفاده می شد که در آن منطقه وجود داشت به همین خاطر مثلا برای رنگ قرمز هم میتوانیم از پوست انار استفاد کنیم هم روناس و نوعی قرمز را که بسیار هم خوش رنگ است می شود از قرمزدانه (نوعی کرم کوچک) بدست آورد.»
دستان کوچک کودک کنار دستان سالخورده عباس سیاحی ریسمان ها را چک می کند و چشمانش با دقت حالات چهره پیرمرد را زیر نظر دارد تا رضایت یا عدم رضایت را دریابد «موقع عید نوروز اکثر مردم ایران بزرگ به نوعی به رنگرزی رو میآوردند. در این ایام هدیه اغلب خانواده ها به کودکان، تخم مرغ های پخته و رنگ شده بود به همین خاطر اغلب زنان قبل از تحویل سال با هر ماده رنگ دهندهای مثل پوست پیاز، کاه، زردچوبه و روناس سعی می کردند این هدیه ها را زیباتر کنند به همین خاطر عید نوروز به نوعی جشن رنگ ها محسوب می شد جشنی که در آن کودکان هم با رنگ هایی که از مواد پیرامون شان بدست می آمد آشنا می شدند.»
همانطور که عباس سیاحی بر روی تعدادی از ریسمان ها خم شده، پسرک کنار گوش او زمزمه می کند و اتاقی را که کمی آن طرف تر قرار دارد نشان می دهد. از بین در، چهره هفت یا هشت دختر و پسر قد و نیم قد را می توان دید که با چشمانی مشتاق به طرف عباس سیاحی نگاه میکنند. او میخندد و رو به پسرک می گوید «کتاب فارسی شان را باز کنند. تا چند لحظه دیگر میآیم و درس امروز را شروع می کنیم.»

فیلم گبه، ساخته محسن مخملباف
سپس آن طور که انگار با خودش زمزمه می کند دنبال حرفهای پیشینش را می گیرد که «من هم مانند دیگران از میان همین عید های نوروز بود که رنگرزی را آموختم اما پس از پیوستن به گروه پیکار با بی سوادی و با توجه به این که به تمامی نقاط ایران سفر کردم در همه جا این هنر زیبا را دنبال نمودم و سعی کردم تمام فوت و فنهای منطقه ای را نیز بیاموزم و سرانجام همه آن تلاش ها این کارگاه شد. شاید به همین دلیل هم هست که مواد اولیه این کارگاه از سراسر ایران میآید و سفارش هایی که به ما داده می شود نیز از تمام نقاط این سرزمین زیبا و پراز رنگ های بکر است؛ از خراسان گرفته تا تبریز، بندرعباس و ...»
دست کودک را در دستانش می گیرد و فریاد زنان به سمت کلاس می رود: «سلام، بچه ها امروز درسمون چیه؟» در فضای تاریک اتاق و ما بین سر و صدای بچه ها گم می شود اما پشت سرش دنیایی از رنگ های برگرفته از طبیعت را به یادگار میگذارد.
رنگرزی سنتی که کارگاه عباس سیاحی جز تک نمودها و آخرین تلاش ها برای ابقای آن در این روزگار محسوب میشود، بیم آن میرو جای خود را مانند بسیاری از هنرهای سنتی به شیوه های ماشینی و شیمیایی واگذار کند.