
تاکسی نارنجی «خط امام حسین به دپوی شرق» را همیشه جلوی در تکیه پارک می کرد، تصوير آن روزها، مثل روز برایم روشن است، چون تازه کلاس اول را تمام کرده بودم و خواندن کلمات را بلند بلند تمرین می کردم.
اوایل دهه هفتاد بود و با آغاز دوران رهبری آیت الله خامنه ای، تعزیه هم مانند دیگر شکل های عزاداری که «شبهه» ایجاد می کردند یا خطرناک بودند و «چهره خشنی» از اسلام نشان می دادند، مثل استفاده از شمایل، قمه زنی در تکایا و مجالس عزاداری ممنوع شده بود.
احمد آقا راننده تاکسی بود اما در محله قاضی دماوند او را با صدای خوش و فرزند معلولش می شناختند، نذر شفای پسرش هر سال عصرها تعزیه می خواند و شب ها در دسته های سینه زنی نوحه.
پیرتر ها می گفتند: «صدای احمد آقا دل سنگ را هم آب می کنه!»
آن سال تعزیه دور از چشم همه مردم، پشت درهای بسته و در زیر زمین تکیه برگزار می شد، تمام پول تو جیبی هایی که از مادرم می گرفتم را به پسر همسایه باج می دادم که وساطت مرا پیش «مش شکرالله» رییس مجلس بکند تا من را با آنکه پسر نبودم راه دهند.
اما سال های بعد تعزیه از لیست سیاه خارج شد، عصر که می شد حدود ساعت چهار بعد از ظهر که آفتاب ظهر شکسته شده بود، صدای «مارش تعزیه» از تکیه بلند می شد که: «آهای اهالی اگر دیر برسید تعزیه را از دست می دهید!»
همراه دختر بچه های محله قاضی، هرچه در توان داشتیم می دویدیم تا هر چه سریع تر خود را به صف اول و جایی با دید بهتربرسانیم.
تکیه در محله
در حیاط تکیه، سکویی بود که گرد تا گردش فرش انداخته بودند، تنها راهی برای عبور اسب ها و رفت و آمد تعزیه خوان ها داشت.
«مش شکرالله» همیشه عصا به دست بود و با چهره ای عبوس، زنان و دختران بزرگ تر یا درشت هیکل را به ساختمان تکیه راهنمایی می کرد و مردها و کودکان را به اطراف سکو. من هم همیشه از دست او در می رفتم و در کنار پسر بچه های هم سن سالم در جایی که به همه چیز اشراف داشت می نشستم.
از روز اول تا ۱۳ محرم، هر روز را روز خاصی نامیده بودند. تمام محله ها یا تکیه هایی که مجلس یا تعزیه ای برگزار می کردند، همگی به همین شکل با هم همخوانی داشتند.

روز اول، زمان برپایی مجلس «ابن زیاد» بود که دلایل دشمنی ها و کینه ورزی ها در آن بررسی می شد، در آن مجلس بود که یزید، شمر، ابن سعد و ابن زیاد را مامور جنگ می کرد.
روز دوم، متعلق به «مسلم ابن عقیل»، پسر عموی امام حسین بود. پس از رسیدن نامه کوفیان ، امام حسین، مسلم را مامور می کند تا به کوفه برود و اوضاع را به امام گزارش کند در این بین که کوفیان که عهد و بیعت خود را شکسته و مسلم را به عمال یزید معرفی و زمینه شهادت او را فراهم می کنند.
مجلس بعدی و در روز سوم، مربوط به طفلان مسلم بود که پس از شهادت پدرشان سر گردان و یتیم به خانه زنی دیندار پناه می برند اما پسر زن که از سپاه یزید بود آنها را شهید می کرد.
روز چهارم، مجلس «حر ریاحی» و از سپاه «ابن زیاد» بود، در راه گم می شود برای گرفتن آب به سپاه امام حسین پناه می برد، امام شیعیان نیز با هر آنچه آب در خیمه ها مانده «سپاه حر» را سیراب می کنند، «حر»، که از ماجرا با خبر می شود به یاران حسین می پیوندد و در لشگر او شهید می شود.
روز پنجم، برای «علی اصغر» نوزاد شش ماهه امام حسین مجلس می گرفتند.
نقش نوزاد آن روز را معمولا پسری بازی می کرد که با نذر و نیاز به دنیا می آمد و خانواده برای به دنیا آمدنش به حضرت علی اصغر متوسل می شدند. آن روز، همه نفرین ها به سمت سپاه یزید بود که حتی به این نوزاد شش ماه رحم نکردند و «حرمله» که گلوی این کودک شش ماهه را با تیر نشانه رفت.
روز هفتم محرم، به عزاداری برای «قاسم» فرزند امام حسن می گذشت و روز هشتم، مراسم مخصوص «علی اکبر»، پسر امام حسین بود.
در هر دوی این مجالس، برای این جوانان خنچه عقد و مراسم ازدواج می گرفتند، نقل این خنچه ها، نذر کسانی بود که یا جوانی بیمار در خانه داشتند، یا جوانی بیکار و دم بخت. اما در آن سالها، خانواده هایی که چشم به راه جوانان مفقودالاثر بودند هم برای این مجلس نذر می کردند.
زنان «اهل بیت»، به ويژه حضرت زینب و سکینه، دختر امام حسین، نقش های مهمی در مجالس داشتند. نقش زنان حرم را مردان یا پسر بچه هایی بازی می کردند که لباس و روبنده ای سیاه به تن داشتند.
در مجلس روز هشتم، صدای اهالی شهر بالا می گرفت که «قمر بنی هاشم» را فرا می خواندند یا «باب الحوایج»گویان فریاد می زدند.
رقیه از عمو آب می خواست و عمو برای آوردن آب با مشکی خالی و سوار بر اسب سفید کنار فرات می رفت. جوی آبی که از میان تکیه می گذشت تمثیلی بود از فرات.
شمر با لباس قرمز و شکم برزگش خطاب به ابی الفضل پسر ام البنین، «هل من مبارز» می طلبید و عباس، فاطمه را در خواب می دید و از تشنگی برادرزاده هایش خجالت می کشید.
عباس سپس اسب سفیدش به سمت دجله می رفت، اوج داستان آنجایی بود که هنگام برداشتن آب شمر عربده کشی می کرد اما بسیار پیش می آمد که خود شمر نیز گریه کند و هنگام هر ناسزایی بارها یاد آور می شد که« من نگویم شمر لعنت الله می گفت»؛ با این کار می خواست بگوید خود فارغ از هر نقشی به یاران امام حسین ارادت دارد.
حرمله تیر می انداخت و سپاه یزید با نیزه قمر بنی هاشم را دنبال می کردند و با شمشیر بر او حمله ور می شدند و با هر ضربه ای خون، بدن او را که کفن پوش بود فرا می گرفت.
سپاه قرمز و زرد پوش یزید هر بار ابی الفضل را به اتاق کوچکی در کنار تکیه می کشاندند. شمر فریاد می کشید «بزن طبال نام آور» و عباس با موسیقی حزن انگیزی وارد می شد، یک بار نیزه ای بر چشم داشت، بار دگر دست نداشت و دفعه بعد هر دو دستش را از دست داده بود.
کمتر پیش می آمد که وقتی کار به این جا می رسد حداقل یک نفر از کسانی که شاهد تعزیه بودند از هوش نرود. هنگام تعزیه فکر می کردیم که خون ها واقعی است اما بعد ها از شگرد تعزیه خوان ها با خبر می شدیم.
آن ها با سرنگ داخل تخم مرغ را خالی می کردند، داخلش، «دوا گلی» می ریختند و آن را جایی در داخل کفن تعبیه می کردند، با هر ضربه یزیدیان این تخم مرغ ها می شکست و خون از بدن یاران امام حسین جاری می شد.
کار به جایی می کشید که بدن بی جان عباس را همراه علمش بر اسب سوار می کردند و او را نزد امام حسین می فرستادند.

و این آخرین یار امام حسین بود که مردم برای علمش پارچه نذر می کردند. پارچه هایی سبزرنگ و از جنس ترمه بود که هنگام چرخاندن بدن «قمر بنی هاشم» و سینه زنی پایان مراسم، بر سر جماعت تعزیه خوان انداخته می شد و مردم در ازای آن از مشکی پر آب، کاسه ای به تبرک می گرفتند.
روز دهم یا روز واقعه، روز امام حسین و تعزیه مخصوص او بود که صحنه به آتش کشیدن خیمه ها را نمایش می داد. سه یا هفت روز پس از عاشورا هم تعزیه بازار شام اجرا می شد و مجلس، به همدلی با اسرای دشت کربلا می گذشت.
گاهی عزاداران هیات یک محله، سوار بر ماشینهای بزرگ اجاره ای یا نذری، به میهمانی مجلسی می آمدند که در تکیه دیگری برپا می شد. در این دید و بازدیدها، اولویت با محله ای بود که معین البکاء (یاری رسان گريه)، یعنی تعزيه گردان آن مسن تر بود.
در همه آن ده روز، احمد آقا با آن صدای حزن انگیزش شبیه خوان یاران امام بود و در پایان هر مجلس که سه یا چهار ساعت طول می کشید، پسرش را در مجلس می گرداند تا مردم برایش دعا کنند.
تکیه در کاخ
امسال هم باز با آغاز ایام سوگواری، صدای شیپور و طبل و دهل در میدان ۱۵ خرداد یا همان ارگ سابق بلند شده که یعنی «مردم بیایید تماشا.»
جمعیت، لباس سوگواری به تن کرده و به سوی میدان شلوغی آمده اند که دور تا دورش ساختمان اداری است؛ یک سوی میدان اداره اتباع خارجی نیروی انتظامی است، ساختمان دیگر، بنای کاخ دادگستری است و سومی که مردم به سوی آن راهنمایی می شوند کاخ موزه گلستان است که روزگاری ارگ سلطنتی تهران بوده و گوشه جنوب غربی آن تکیه دولت به عنوان اولین تکیه دوره قاجار قرار گرفته بود.
«جایگاه عاشورا در فرهنگ مردم ایران»، همایشی است که امسال سازمان میراث فرهنگی برگزار کرده و در کنار آن برنامه هایی همچون نقالی، روضه خوانی و جلسه های سخنرانی در نظر گرفته است.

علاقه مندان، برای تماشای تعزيه به چادرخانه موزه راهنمایی می شوند، چادرخانه را با پارچه های مرسوم عزاداری پوشانده اند، میهمانان از در کوچک شیشه ای وارد سالن می شوند که شبیه نماز خانه های مدارس جلوی سن آن صندلی چیده شده.
سه نفر از اشقیا، در سمت چپ صحنه روی سه صندلی فلزی نشسته اند و سه نفر دیگر را لباس علی اکبر، مادرش لیلا و امام حسین بر تن کرده اند.
علی اکبر، شروع به خواندن می کند: «از خیمه گه بیرون بیا از، خیمه گه بیرون بیا، ای خون جگر لیلا، ای بی پسر لیلا»
مردم و دیگر نقش خوان ها با او نجوا آغاز کردند.
علی اکبر، مادرش لیلا را از خیمه صدا می زند. گفتگویی میان آنها شکل می گیرد. مادر گاه از او دلگیر و گاه او را به خاطر اینکه در صحرای محشر پیش حضرت زهرا رو سفیدش می کند می ستاید. مردم روی صندلی های فلزی نشسته و صحبت های مادر و فرزند را می شنوند.
گردشگران خارجی که با شنیدن صدای مراسم راه خود را به جمع باز کرده اند، در گوشه ای می نشینند و برعکس دیگران خشک و بی حرکت روی صندلی ها می مانند و صحنه ها را مثل پرده های یک نمایش، یک به یک تماشا می کنند.
کودکی می خندد که: «مامان نگاه ،جوراب اون لباس زرده سوراخه» و با یک چشم غره و نیشگون آرام می شود.
تعزیه گردان، لباس لیلا را تن کرده و بیش از همه نقش می خواند. هنگام مناظره دو نفره او و فرزندش، شبیه خوان امام حسین که روبنده و لباسی سبز بر تن کرده، متنی را که قرار است تا لحظه ای دیگر اجرا کند، مرور می کند اما چشمان شبیه خوان پیر، او را یاری نمی کند؛ از پشت رو بنده اش عینکی ته استکانی پیداست.
صدای لیلا می آید که : «آی جوان دارها، آی مریض دارها، و شیون زن های نشسته در مجلس». بلند می شود و علی اکبر می خواند: «شیری که دادی از وفا مادر حلالم کن، ای بی پسر لیلا ای خون جگر لیلا»
و پس از آن که چند جمله دیگر بین مادر و پس رد و بدل می شود علی اکبر کفن می پوشد و عازم جنگ می شود.
سپاهیان یزید شروع به رجز خواندن می کنند و از زیبایی های علی اکبر می گویند. گفت و گویی بین حرمله و شمر شکل می گیرد: «معجز از روی رخش دیدی مگر؟ / هر زمان روی محمد دیدمش / معجزا این کیست این بدر منیر/ ظاهرش باشد محمد ای لعین»
همزمان با هربار گفتن نام «محمد»، گروه صلوات می فرستد و مردم به همراهی آنها صلواتی دیگر ختم می کنند.
شمر از «پسر شیر خدا»، هل من مبارز می طلبد و حرمله از زیبایی های علی اکبر می گوید: «آن خال که در چهره تو داری، آن زاده اسپند و برای نظر است این، لب های تو با نمک و غبغبت شیرین، مخلوق نداند که نمک یا شکر است این»
در بخش دیگر، به علی اکبر که روی صندلی ایستاده رو می کند: «مه هاشمی، گل احمدی، در فاطمی، یل سرمدی، یه صلوات محمدی، چه شباهتی چه شباهتی!»
همزمان، تعزیه گردان در لباس لیلا به نقش خوان حسین، حرکاتش را توضیح می دهد.
جنگ میان علی اکبر و گروه سرخ پوش رخ می دهد. شمشیر ها را همزمان با تند شدن آهنگ شیپور به هم می کوبند. علی اکبر از پدر کمک می خواهد: «بابا جان حسین، خواهرم سکینه، مادرم لیلا، عمه ام زینب»
علی اکبر برمی خیزد و شمر فریاد می زند:«این منم قاتل علی اکبر، بریزید بر سر علی اکبر!»
بدن علی اکبر روی زمین می افتد و پیرمرد سبز پوش، بعد از دوبار چرخش دور صحنه در بالای سر علی اکبر فریاد می زند: «ای من به فدای تو ای دردانه پسر، الله و اکبر» و می خواند «جوانان بی هاشم بیاید، علی را بر در خیمه رسانید».
فقط چهل دقیقه از شروع مجلس گذشته که نمایش به پایان می رسد. اما گروهی از تماشاگران که بارها در مجالس تعزیه شرکت کرده اند، این تعزیه را با دلخوری ترک می کنند.
علی ۶۱ سال دارد و در کودکی نقش دختران خردسال تعزیه را خوانده است. پدرش نیز در محله آنها تعزیه می خوانده، او درباره نحوه برگزاری این مجلس می گوید: «میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است. راستش زیاد از این تعزیه خوشم نیامد. انگار می خواستند زود تمامش کنند.»

او می گوید که بسیاری از متن ها را بعد از گذشت سال ها حفظ است اما بسیاری از متن های این تعزیه را برای بار اول شنیده است: «بسیاری متن هایی که آن روزها در مراسم تعزیه خوانده می شد به تایید مراجع رسیده بود.»
ابوالقاسم عسکر، تعزیه گردان این مجلس، زمان کم را دلیل شیوه نامناسب برگزاری آن می داند و می گوید: «این مجلس در حالت عادی حدود سه ساعت طول می کشد و در این مراسم ما امکانات چندانی در اختیار نداشتیم که از اسب و کلیه لوازم ودیگر اعضای گروه استفاده کنیم.»
عسکر می گوید که برخی از تعزیه هایی که این گروه برگزار می کند تا پنج ساعت هم طول می کشد: «اگر در تعزیه ای با تمام امکانات بچرخانیم مانند تعزیه عاشورا، مجلس پنج ساعت طول می کشد.»
عسکر، ۳۲ ساله است و از شش سالگی به کمک عمویش در تعزیه عقیل پسر امام حسن در اراک شبیه خوانی کرده و اکنون سرپرست گروهی در شهرستان کرج است: «درجه نهایی یک سرپرست تعزیه، معین البکاء بودن است.»
می گوید که تعزیه خوان «حرفه ای» است اما از طریق شغلی دیگر امرار معاش می کند.
از نحوه اجرای بسیاری از تعزیه خوان ها که در تیم های دو و یا سه نفری برای «پول در آوردن» در سطح شهر تعزیه می خوانند گله دارد.
می گوید تعزیه باید از روی متن های اصیل و قدیمی اش خوانده شود: «این نسخه های قدیمی از پدران ما به ما رسیده، من اکنون نسخه حدود ۸۰ مجلس را در اختیار دارم که بخشی از آنها قدمتی ۱۲۰ ساله دارند.»
به گفته او، بسیاری از این نوشته ها طبقه بندی خاصی دارند و در زمینه های مختلف اجرا می شوند: «این نسخه ها، از شاعرانی مثل «میرعزا» باقی مانده در زمینه هایی مثل «انجم»، «شه پر» و «قزوين» خوانده می شود. در فهرست های تعزیه تنها شعر نوشته شده و حرکاتش سینه به سینه آموخته می شود ،در بسیاری از موارد سرپرست گروه با توجه به مفهوم شعر برای آن، حرکت انتخاب می کند.»
عسکر تعزیه را یک هنر می داند و نگران آینده آن است: «اگر توجه به آن در حدی باشد که در دو یا سه سال اخیر دیده ایم، تا چند سال آینده هیچ نامی از این شیوه قدیمی و مردمی نمایش باقی نخواهد بود در حالی که گذشته از بحث های مذهبی می تواند گردشگران بسیاری را به ایران بکشاند.»
هرچند این آیین سنتی، بی نیاز از کمک های دولتی و حمایت های مالی، پایدار مانده و نسل به نسل و سینه به سینه حفظ شده است، اما این روزها تعزیه حتی با شیوه پانزده سال پیش هم برگزار نمی شود؛ به مدد ساخت وساز های جدید دیگر اثری از تکیه قدیمی محله قاضی باقی نمانده، مش شکرالله چند سال پیش قبل از شروع محرم از دنیا رفت و پسر احمد آقا هم چند ماه پس از او.