نام ده:
درباره نام این روستا، روایات مختلف است. برخی معتقدند به خاطر معنای جور (بالا) و در مقابل «جیر کوه» که در پایین کوه قرار دارد، این جا «جورده» نام گذاری شده که به تدریج تبدیل به «جواهر ده» شده است. عده ای دیگر، می گویند که زنی به نام «جواهر» این جا حکومت می کرده و دسته ای دیگر هم معتقدند که به خاطر جواهرات بسياري که در این منطقه موجود بوده، نام این جا را جواهرده گذاشته اند. جواهر هایی که به گفته نادر خواربار فروش : «حالا دیگر آثاری ازشان نیست و همه را کنده اند و برده اند.» یا به قول عادل، جوان 30 ساله: «هنوز افرادی هستند که گنج پیدا می کنند». به همين دليل، بعضی از اهالی ده، مثل یوسف شعبانیان، کارگر و باغبان، مسافران را به مثابه جویندگان جواهر می بینند و از آن ها درباره نسخه گنج می پرسند.
کشتی گیله مردی:
جواهرده به خاطر هم مرز بودن با گیلان، عرصه ی زورآزمایی پهلوان های هر دو استان است. در تابستان، پهلوان ها جمع می شوند و به سبک مردان گیلانی در مازندران کشتی می گیرند. . این بازی هر سال در پایان فصل کشاورزی، برگزار می شود و به کشتی «گیله مردی» معروف است..
کشتی گیر ها، شلوار های مخصوصی به نام «لاسپاره» پوشیده و پیش از شروع بازی، به نشانه ی احترام ابتدا رو به قبله می کنند و سپس به سمت مرقد امام رضا (شهر مشهد)، تعظیم می کنند.
در این بازی حریفان بدون رعایت قوانین رایج کشتی با هم مبارزه می کنند. برخی، قوانین آن را ترکیب کشتی آزاد، جودو و کاراته می دانند. کشتی گیر، اگر هر یک از اعضای بدن را به استثنای پای حریف به زمین برساند؛ برنده است.
از پهلوان های این ورزش در جواهر ده، «پهلوان سلیمی» ست که حالا دیگر پا به سن گذاشته و در «درمد»، رستوران دارد و از قدیمی تر ها، «اسماعیل امانی»، اهل روستای «شالمای شفت» گیلان بوده است.
«سردار سرخاب» و «سردار پنجک» :

به روایت اهالی ده، پس از ورود اعراب به ایران مردم این منطقه بیشترین مقاومت را داشته اند و از همین رو اسلام، با هفتصد سال تاخیر به جنگل های البرز می رسد. آخرین مقاومت در برابر اعراب به فرماندهی «سردار پنجك»، سردار رشت به همراه «سردار سرخاب» است. اعراب حمله ی خود را از گیلان آغاز می کنند و تا سپید رود هم پیش می روند. آن ها توانایی گذر از رود را نداشته اند. لشکر ایرانی سردار پنجک، در دست بافته هایشان، سنگ می ریزند. بر رودخانه، پل می زدند و از آب می گذرند و سپس، با تعداد کمی سرباز، به لشکر سردار سرخاب در «فومن» ملحق می شوند. می گویند در کتاب های خطی این منطقه، در توصیف هیکل سردار سرخاب آمده: «لب بالایش نگه بر عرش می کرد، و سبیلش، زمین را فرش می کرد.»
یکی از نسخه های این کتاب دست «مش اسماعیل»، پیرمردی ست که در رامسر قهوه خانه دارد. او برخی مواقع برای مشتری های كافه اش، بخشی از این کتاب را می خواند یا درباره آن سخن می گوید.
احساسی که جواهردهی ها نسبت به اعراب دارند، موجب شده است میان مردمی که در قهوه خانه ها برای دیدار و استراحت گرد هم می آیند، شمار گوش های مشتاق برای شنیدن داستان رشادت های سردار سرخاب و سردار پنجک بسيار باشد.