2008 نوامبر 22
نام کاربری: کلمه عبور:

جمشيد ميهمان دوست، مديريت كافه جمشيد

تک نگاری چیست ؟‌ پاسخ اين پرسش، و همچنين بخش هاي ديگر تك نگاري ها را از طريق صفحه ویژه «تک نگاری های جواهرده» مطالعه کنید.

«اداره ترابری می گوید این جا باید زیر نظر ما باشد چون کنار جاده است. جنگلداری می گوید مال ماست چون توی جنگلیم. اداره آب هم ادعا دارد، چون پی کافه وسط رودخانه است. حالا گردشگری هم آمده برای کافه طرح داده که وام بدهند و ما بسازیم.»

این ها را «جمشید میهماندوست» می گوید. سیاه پوش لاغر و کشیده ای که کافه «تخت جمشید» را اداره می کند. با سبیل های کوتاه یک در میان سفید و سه چروک پیشانی که بسته به حال و هوایش عمیق و سطحی می شوند. سال تولدش در جواز کسب ۴۸ قید شده اما سال ۴۶ به دنیا آمده است. تعریف می کند که «شناسنامه ام گم می شود و پدرم به خاطر خدمت، المثنی را دو سال کوچک تر می گیرد.»

برای خواندن ستون پاتوق، بخش «تخت جمشید در مه»، این جا کلیک کنید.

پدرش رجب، یک پیچ بالا تر از تخت جمشید، کافه بزرگی دارد که به کمک همسر و دو پسر دیگر، دختر و دامادش آن جا را اداره می کند. جمشید سال ۸۰ از آن ها جدا می شود و کافه تخت جمشید را راه می اندازد :‌ «آن جا خوب بود. اما یک جایی دیدم که صبح تا شب دارم می دوم. دست آخر همه اش می رود بابت دستمزد کارگر. فرار کردم و آمدم پایین. ۱۶ میلیون تومان خرج کردم و آلاچیق را در سه طبقه ساختم. خب می دانید چوب گران تر از آهن است.»

دست می کشد به ستون چوبی کنارش: «همه اش از نراد است. بیست روز تمام، من و یک نجار داشتیم می ساختیمش.» سیاه پوش کشیده، آلاچیقش را دوست دارد و وقتی از جنگل و رودخانه تعریف می کند چشم هایش برق می زند. وقتی که جنگل مه آلود است «دلکش» گوش می دهد و روزهای آفتابی که رود زیر گذر کافه اش می درخشد، صدای محمد نوری را از پنج باند ضبطش توی آلاچیق رها می کند.

او همان قدر که از بکارت طبیعت اطرافش لذت می برد، از وحشی گری آن هم به تنگ می آید.

با اولین باران آذرماه، آب کافه اش قطع شده، جمشید چکمه پلاستیکی می پوشد و به میان رود می رود، لوله های سیاه را پیدا می کند و آن قدر می تکاند تا سنگ ریزه هایی که مسیر را بند آورده اند بیرون بریزند. روز بعد، با زیاد شدن مشتری ها، پل ورودی کافه می شکند. برف باشد یا ابر، باران ببارد یا آفتاب بتابد، فرقی نمی کند. جمشید است که می ماند با پلی شکسته. باید که تخته و میخ جور کند و با چکش های سرد و کم توان، به جان گذر نیم بند بیفتد تا دوباره سرپا بایستد.

جمشيد ميهمان دوست، مديريت كافه جمشيد
بنزین که سهمیه بندی شد، به دو موتور برق جمشید، روزی پنج لیتر اعتبار دادند. «هر کدام از این موتور ها، روزی بیست و پنج لیتر بنزین می سوزاند. گاهی مجبورم لیتری پانصد تومان بنزین آزاد بخرم و گاهی هم از کارت ماشین استفاده می کنم. وقتی هم که گیر نیاید، چاره ای نیست، کافه بدون برق می ماند.»

حق دارد یا نه، سخت می گیرد یا سخت می گذرد، به هر حال او گلایه دارد :‌ «دولت باید پشتیبان من باشد چون من رای داده ام تا امنیت شغلی داشته باشم. اول من زیر نظر جنگلداری جواز این جا را گرفتم چون سال ها خانواده ما در این کار سابقه داشتند. از آن وقت، هر شش ماه یک بار می روم و جواز را تمدید می کنم. گردشگری به من گفت ما طرح می دهیم و اجرا از شما. وام هم می دهیم که بسازی. بعد می خواهند به خودمان اجاره اش بدهند. مثلا برای من یک مساحت دو هزار متری در نظر گرفته اند که باید یک سالن رستوران هفتاد متری داشته باشد، صد آلاچیق سنتی، یک نمازخانه، یک فروشگاه و دو دستشویی زنانه و مردانه. همه چیز هم آماده بود که جنگلبانی و ایرانگردی با هم مشکل پیدا کردند و حالا تکلیف ما این وسط معلوم نیست.»

در پس آرامش و لبخند های کافه چی تخته جمشید، هزار بار گلایه از باران و باد و دولت و وام نهفته است. تا به حریم روزمره اش وارد نشوی، از چروک های پیشانی خبری نیست :‌ «این چیز ها را که نمی شود به مشتری گفت باید به کسی که در این آلاچیق را باز می کند روی خوش نشان داد. کاسبی یعنی همین. تا بعدا که مثلا مسافر برگشت شهر خودش، این جا را یادش بماند که دفعه بعد شمال حتما جاده جواهر ده هم بروم و فلان جا هم نیمرویی بخورم.»

جمشید میهماندوست غیر از مشتری های گذری، میهمانان ثابتی دارد که زمستان هم کافه اش را خالی نمی کنند. خانه اش در رامسر است و در هفته، دو سه شب را با همسرش «معصومه» و دو پسرش «سعید» و «آرش» می گذراند. خانه رامسرش از مرکز شهر دور است و فاصله اش با جنگل یک دشت کوچک است.

جمشيد ميهمان دوست، مديريت كافه جمشيد همراه فرزندانش

شب پیش از شام با سعید دوازده ساله اش خبرهای روز را رد و بدل می کنند و پس از شام، با آرش یکساله مشغول بازی می شود. «شب هایی که می آیم پایین،‌ حتا اگر در آلاچیق، چیزی خورده باشم، باز از شام معصومه خانم نمی گذرم. این عادت تمام مرد های خانواده ماست.»

خانواده چهار نفره مهماندوست، مثل هر خانواده معمولی دیگر، در گیر و دار مدرسه فرزندان، تکمیل ساخت خانه و خرید وسیله جدیدی برای آشپزخانه هستند. «سر و کله زدن با بچه ها، بیشتر بر عهده معصومه است. چون من وقت کمتری در خانه هستم. سعید که خیلی باهوش است، بدون کلاس، انگلیسی و کامپیوتر یاد گرفته و خودش ته همه چیز را در می آورد. آرش هم که تازه راه افتاده و حالا حالاها راه دارد.»

می خواهد که یک عکس چهارنفره یادگاری داشته باشند. می نشینند گوشه هال و منظم به پشتی های سرخ «ترکمن» تکیه می دهند. «چلیک»،‌ عکس خانواده مهماندوست ثبت می شود :‌ «می دانی مزیت عکس این است که وقتی بچه هایت دورند می توانی شب ها بنشینی توی آلاچیق و سیر تماشایشان کنی. وقتی هم که مردی، آن ها سیر تماشایت کنند.»